مجلس نهم:
عقل و عشق در فرهنگ عاشورا
حجتالاسلام والمسلمین دکتر محمدعلی مبینی[1]*
مقدمه
عاشورا دانشگاهی بزرگ برای انسان است و مداوم دروس مهمی در آن آموخته میشود. فرهنگ عاشورا، فرهنگی بسیار غنی و پربار است که جا دارد هر کس در شناخت آن تلاش کند. هنگامی که به احوال حادثه عاشورا و عوامل و پیامدهای آن میپردازیم، خوب است از این منظر به مسئله نگاه کنیم که فرهنگ عاشورا چه ویژگیها و شاخصههایی دارد و چگونه میتوانیم خود و جامعه خود را به این ویژگیها آراسته سازیم.
در این مقاله، برآنیم تا یکی از ویژگیهای مهم فرهنگ عاشورا را یادآور شویم که نیروی محرکه قدرتمندی را برای حرکت در مسیر اهداف بزرگ فراهم میآورد.
سؤال
در عاشورا حماسه بسیار بزرگی اتفاق افتاد و امام حسین (ع) و اصحاب باوفایش، در سختترین شرایط، بزرگترین کارها را انجام دادند. این سؤال پیش میآید که چگونه آنها در آن دشواریها و موانع، توانستند حماسههایی را بیافرینند که انسانهای دیگر در شرایط عادی، با داشتن امکانات مناسب قادر به انجام آن نیستند؟ کدام نیرو آنها را در هوای گرم و سوزان عراق، با بدنهای تشنه به حرکت درمیآورد و در برابر حجم انبوهی از دشمن، شجاعت بینظیرشان را زبانزد عام و خاص میکرد؟
سؤال فوق از این نظر اهمیت دارد که اگر بتوانیم سرچشمه نیروی اصحاب عاشورا را پیدا کنیم، میتوانیم به دنبال ایجاد چنین سرچشمهای در وجود خودمان باشیم تا از طریق آن، قدرت انجام کارهای بزرگ را پیدا کنیم. معمولاً خیلی از افراد این سؤال برایشان مطرح است که چرا با اینکه دلشان میخواهد در مسیر ارزشها قدم بردارند و از ضدّارزشها پرهیز کنند، در عمل چندان موفق نیستند و انگیزههای قوی که آنها را به عمل وادارد در آنان وجود ندارد؟ مطالعه عاشورا از این منظر، میتواند ما را در دستیابی به چنین انگیزه قدرتمندی که عمل به خیرها و درک بدیها را برایمان آسان سازد، کمک کند.
تفاوت انگیزهها و برتری انگیزه ناشی از عشق
برای یافتن پاسخ سؤال فوق، باید بگوییم انگیزههای مختلفی وجود دارند که میتوانند انسان را به سوی عمل سوق دهند؛ ولی نیرویی که هرکدام از این انگیزهها ایجاد میکنند، متفاوت است. برای مثال، گاهی انسان از روی ترس عملی را انجام میدهد، چنانکه دانشآموزی از ترس تنبیه معلم، مشق خود را مینویسد، یا خانمی از ترس شوهر خود، کارهای خانه را انجام میدهد. همچنین گاهی انسان برای رسیدن به پاداش، عملی را انجام میدهد؛ مانند کارگری که برای گرفتن دستمزد، به کارهای سخت میپردازد یا ورزشکاری که برای رسیدن به جوایز بزرگ، تمرینهای بدنی دشواری را انجام میدهد.
اما علاوه بر اینها، گاهی عشق و محبت، انگیزه کافی برای انجام یک عمل ایجاد میکند. برای مثال، هنگامی که رابطهای عاشقانه میان زن و شوهر برقرار باشد، هرکدام از آنها بهدلیل عشق و محبتشان به یکدیگر، کارهایی را برای هم انجام میدهند؛ زن در خانه با عشق و علاقه به کارهای منزل میپردازد و مرد هم برای انجام خواستههای همسر محبوب، از صمیم دل تلاش میکند.
در نتیجه، ترس، علاقه به پاداش و عشق و محبت، هرکدام میتوانند انسان را وادار به کار کنند؛ اما نیروی انگیزشی که هرکدام از اینها ایجاد میکنند با یکدیگر متفاوت است و هنگامی که کار ناشی از عشق و محبت باشد، نیروی انگیزشی بسیار قویتر، از دو مورد اول ایجاد میکند؛ بهگونهای که انجام کار را بسیار آسانتر میسازد. دلیل این است که وقتی انسان از روی ترس یا علاقه به دستمزد کاری انجام میدهد، خود را مجبور به انجام آن کار میبیند، از اینرو، خود آن کار برایش لذتی ندارد؛ اما هنگامی که کار ناشی از عشق باشد، نهتنها انسان خود را مجبور به انجام آن نمیبیند، بلکه از انجام آن هم لذت فراوانی میبرد.
اختلاف انگیزهها در عبادت و برتری عبادت ناشی از عشق
مطابق برخی روایات، عبادت و اطاعت خدا نیز میتواند با یکی از سه انگیزه فوق انجام شود؛ چنانکه امام صادق (ع) فرمود:
«إِنَّ النَّاسَ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ ثَلَاثَةً: قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَوْفًا فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْعَبِيدِ، وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ طَمَعًا فِي الثَّوَابِ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأُجَرَاءِ، وَ قَوْمٌ عَبَدُوا اللَّهَ عَزَّ و جَلَّ حُبًّا لَهُ فَتِلْكَ عِبَادَةُ الْأَحْرَارِ، وَ هِيَ أَفْضَلُ الْعِبَادَةِ»[2].
بندگان بر سه دستهاند: گروهی خدا عزّوجل را از ترس عبادت میکنند که این عبادت بردگان است و گروهی خدا را برای پاداش عبادت میکنند که این عبادت مزدگیران است و گروهی خدا را از روی دوستی و محبت عبادت میکنند که این عبادت آزادگان و برترین عبادت است.
چنانکه ملاحظه میشود، امام صادق (ع) به سه نوع عبادت اشاره میکنند که عبارتاند از: عبادت خوفی، عبادت مزدی و عبادت حبّی. ایشان عبادت بدون دو نوع اول را انحطاط نشمردهاند؛ ولی عبادت ناشی از حبّ خدا را برترین عبادت شمردهاند[3].
محبّت و عشق، کلید حل مشکلات
از آنچه گذشت، نتیجه میگیریم که محبّت و عشق، قویترین انگیزهها را برای انجام عمل فراهم میسازد و موجب میشود که انسان از انجام کارها هرچند سخت و دشوار لذت ببرد.
عشق ساید کوه را مانند ریدم
عشق جوش بحر را مانند دیلم
عشق لرزاند زمین را از گزاف
عشق بخش افلاک را صد شکاف[4]
بنابراین، در پاسخ به سؤال جوانی که میپرسد چگونه عبادت کردن خدا برایم آسان میشود، باید گفت که آسان شدن انجام عبادت و ترک گناه، با تقویت عشق مؤمنانه به معبود امکانپذیر است. انسان باید سعی کند رابطه حبّی با خدا برقرار کند. آنگاه نماز برایش لذتبخش است؛ چرا که در نماز، خوبیها و زیباییهای خالق محبوب خویش را به یاد میآورد، با او سخن میگوید و نیازهایش را در میان میگذارد. روزه برایش آسان میشود؛ چرا که با روزه از لذتهای دنیا چشم میپوشد تا راهش برای ارتباط قویتر با مولای محبوبش آمادهتر گردد. آیا یک انسان عاشق حاضر نیست برای ارتباط با معشوقش از لذتهای دیگر چشم بپوشد؟
برای اینکه مسئله روشن شود، توجه کنید که چگونه مردم در راه امام حسین (ع) با جان و دل خرج میکنند، نهتنها برایشان سنگین نیست، بلکه خدا را از بابت این افتخار که نصیبشان کرده است، شکر میگزارند. کسی که غذا نذر میدهد، هرگز نمیگوید چرا فقط من از غذا نذر من میخورم یا چرا افراد دیگر خرج نمیکنند و تنها من خرج میکنم. به همین صورت، کسی که محبّت خالصانه به خدا پیدا کند، هرگز در دادن خمس و زکات مال خودش چون و چرا نمیآورد.
کسی که راه عشق و محبت به خدا را برگزیند، فقط او را طلب میکند، فقط رضایت او را میجوید و از هر چه او را از خدا دور کند، بیزار است.
هر چه جز معشوق، باقی جمله سوخت
عشق آن شعلهاست که چون برفروخت[5]
چنین کسی از حلالهای خدا لذت میبرد؛ چرا که آنها را هدیه و عطیه دوست میداند و از حرامهای خدا نفرت دارد؛ زیرا نارضایتی دوست را در آنها میبیند. او همهچیز را بر محک رضای دوست میسنجد، به دوستان او عشق میورزد و از دشمنان او برائت میجوید.
شایستگی خدا برای عشقورزی
مسئلهای که در اینجا باید به آن توجه شود، این است که وقتی گفته میشود ما باید عشق و محبتمان به خدا را تقویت کنیم، مراد آن نیست که عشق زوری و محبت اجمیلی به خدا پیدا کنیم؛ بلکه باید توجه داشته باشیم که خدا با صفا و زیبایی و ارزشمندی که دارد، به بهترین نحو، شایسته عشقورزی است و هر کس بتواند زیباییهای خدا را تصور کند، خود به خود عاشق او میشود. تنها کافی است که از یک طرف خوبیها و مهربانیهای خدا را به ذهن آوریم و از طرف دیگر، ضعفها و بدیهای خود را در نظر بگیریم و آنگاه اقتضا شدیدی را که میان خوبیها و زیباییهای خدا و بدیها و قصورهای ما وجود دارد مشاهده کنیم و با این حال، رفتار رحیمانه خدا را به خود دریابیم. اباعبدالله الحسین (ع) در دعای عرفه، به بهترین نحو این اقتضا را بیان کرده است:
«یَا مَوْلَایَ أَنْتَ الَّذِی مَنَنْتَ أَنْتَ الَّذِی أَحْسَنْتَ أَنْتَ الَّذِی أَجْمَلْتَ أَنْتَ الَّذِی أَفْضَلْتَ أَنْتَ الَّذِی أَكْمَلْتَ أَنْتَ الَّذِی رَزَقْتَ أَنْتَ الَّذِی وَفَّقْتَ أَنْتَ الَّذِی أَعْطَیْتَ أَنْتَ الَّذِی أَغْنَیْتَ…»
سپس عشق و حال عبادتهای بندگان را در برابر چنین خدای مهربانی یادآور میشود:
«أَنَا یَا إِلَهِی الْمُعْتَرِفُ بِذُنُوبِی فَاغْفِرْهَا لِی أَنَا الَّذِی أَسَأْتُ أَنَا الَّذِی أَخْطَأْتُ أَنَا الَّذِی هَمَمْتُ أَنَا الَّذِی جَهِلْتُ أَنَا الَّذِی غَفَلْتُ أَنَا الَّذِی سَهَوْتُ أَنَا الَّذِی اعْتَمَدْتُ أَنَا الَّذِی تَعَمَّدْتُ أَنَا الَّذِی وَعَدْتُ وَ أَنَا الَّذِی أَخْلَفْتُ أَنَا الَّذِی نَكَثْتُ أَنَا الَّذِی أَقْرَرْتُ أَنَا الَّذِی اعْتَرَفْتُ بِنِعْمَتِکَ عَلَیَّ وَ عِنْدِی وَ أَبُوءُ بِذُنُوبِی.»
انسان وقتی خوبیهای بیحد و حصر کسی را به خودش یادآور شود، آن هم در شرایطی که خودش نتوانسته، حد آن کس را آنطور که شایسته و بایسته است بهجای آورد، مسلماً به او علاقهمند میگردد؛ اما نکته جالبی که درباره خدا وجود دارد، این است که اگر کسی در مسیر محبت او قدم بردارد، خود خدا هم در این مسیر به او کمک میکند. امام حسین (ع) در یکی از فرازهای دعای عرفه، به این نکته مهم اشاره میکند که خدا نهتنها محبّت غیرخدا را از قلب دوستان میزداید تا جز او هر چه متعلق به اوست را دوست نداشته باشند و به غیر او پناه نبرند:
«وَ أَنْتَ الَّذِی أَزَلْتَ الْأَغْیَارَ عَنْ قُلُوبِ أَحِبَّائِکَ حَتَّى لَمْ یُحِبُّوا سِوَاکَ وَ لَمْ یَلْجَأُوا إِلَى غَیْرِکَ.»
سراسر دعای عرفه، راز و نجوای عاشقانه امام حسین (ع) با خداست و در پیشگاه او چه زیبا عرض میکند: «چه دارد آنکس که او را از دست داده و چه ندارد آنکس که او را به دست آورده است؟ حقاً که محروم است، آنکس که بهجای او به دیگری راضی شود و حقاً که زیان کرده است، کسی که از او به دیگری روی کند. چگونه به غیر او امید بسته شود و حال آنکه او احسانش را قطع نکرده است و چگونه از غیر او طلب شود با اینکه او شیوه عطابخشی را تغییر نداده است؟»
آن حضرت در ادامه دعای عرفه، به نکته قابلتوجهی اشاره میکنند؛ اینکه خدا مقام محبّت در اولیا را با مقام خوف در آنها، چندان درهم آمیخته که آنها در حالی که شیرینی انس با خدا را آنگونه چشیدهاند که با تمام چاپلوسی در چنان در هراساند که زبان به استغفار و عذرخواهی میگشایند:
«یَا مَنْ أَذَاقَ أَحِبَّاءَهُ حَلَاوَةَ الْمُؤَانَسَةِ فَقَامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُتَمَلِّقِینَ وَ یَا مَنْ أَلْبَسَ أَوْلِیَاءَهُ مَلَابِسَ هَیْبَتِهِ فَقَامُوا بَیْنَ یَدَیْهِ مُسْتَغْفِرِینَ.»
نتیجه آنکه اگر انسان دائم به فکر خوبیهای خدا به خود باشد، راهی جز عشق مؤمنانه به خدا برایش باقی نمیماند؛ چرا که امکان ندارد انسان این همه زیبایی و خوبی را ببیند و همچنان بیتفاوت بماند. مطابق یکی از آیات قرآن کریم، کسی که ایمان به خدا داشته باشد، محبتش به خدا شدیدتر از محبتهایی است که مشرکان به معبودهای خود دارند:
«…وَالَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ…»[6]
اساساً ایمان به خدا چنین لازمه حبّی را با خود دارد. وقتی انسان خدا را با آن صفا و زیبایی که دارد، بشناسد و به این شناخت خود ایمان داشته باشد، به او عشق خواهد ورزید. در تفسیر نمونه، در ذیل این آیه آمده است: عشق حقیقی همیشه متوجّه نوعی از کمال است، انسان هرگز عاشق عدم و کمبودها نمیشود؛ بلکه همواره دنبال هستی و کمال میگردد و به همین دلیل، آنکس که هستی و کمالتر از همه برتر است، از همهکس به عشقورزیدن سزاوارتر است[7].
فطری بودن محبت به خدا
نکته دیگری که باید به آن توجه کرد، این است که محبت به خدا در انسان ریشه فطری دارد و از ابتدای آفرینش، عشق در ما نهادینه شده است. چگونه ممکن است ما آفریده خدا باشیم و همه وجودمان به او وابسته باشد؛ ولی به او گرایش نداشته باشیم؟ بنابراین، وقتی گفته میشود ما باید به خدا محبت بورزیم، مراد این نیست که چیزی از بیرون خود در خود به وجود آوریم؛ بلکه مراد آن است که غبار و زنگار از آینه فطرت خود بزداییم. امام خمینی (ره) در یکی از اشعار خود این معنا را بیان کرده است:
مست و سرگشته آن روی نکوییم همه
ما ندانیم که دلبسته اویم همه
در پس غمزه او بادهپوییم همه
فارغ از هر دو جهانیم و ندانیم که ما
از ازل، مست از آن صرفه سبوییم همه
ساکنان در میخانه عشقیم، مدام
عطر یار است که بوییده و بوییم همه
هر چه بوییم ز گلزار گلستان وی است
در غم اوست که در گفتوگوییم همه
جز رخ یار، جمالی و جمیلی ننَمود
پیش آنیم که خود روینماییم همه
خود ندانیم که سرگشته و حیران، همگی
بنابراین، باید از خدا کمک بخواهیم که این سرگشتگی و حیران ما را درمان کند و عشق درونیمان را آشکار سازد.
اساساً هر عشق و محبت دیگری نیز، ریشه در عشق و محبت به خدا دارد؛ چرا که انسان، ذاتاً عاشق کمال و جمال است و اگر به کسی هم عشق میورزد، بهدلیل دیدن برخی زیباییها در اوست و هنگامی که دریابد هرچه کمال و زیبایی است از آن خداست، آشکارا درمییابد که این عشق و محبت او، ریشه در عشق به خدا دارد.
به گفته جامی:
اگر داند وگر نه عاشق اوست
دلی که عاشق خوبچهرگان دلجوست[8]
نتیجه آنکه اگر انسان فطرتی سالم داشته باشد، بهطور طبیعی خدا را دوست میدارد، نهتنها خدا را، بلکه هر چه متعلق به خداست را هم دوست دارد. دوستی پیامبر اسلام (ص) و اهلبیت او (ع) نیز، از اقتضائات فطرت سالم است؛ زیرا این بزرگواران، محبوبترین مخلوقات نزد خدا هستند و طبعاً هر فطرت پاک و سالمی به آنها عشق میورزد. برخی روایات، نشانه پاک بودن قلب را محبّت به اهلبیت دانستهاند و مطابق با آنها، اگر کسی از اهلبیت بغض و کینهای در دل داشته باشد، باید در پاکی قلب خود شک کند[9].
روایات متعددی از معصومین (ع) نقل شده است که بر اساس آنها، حبّ و بغض در راه خدا، جزء لاینفک دین و ایمان شمرده شده است و اساساً دین و ایمان با آن یکی دانسته شده است. شخصی به امام محمدباقر (ع) عرض کرد: «از گناهانم رنج میبرم و فکر میکنم که به سبب آنها هلاک میشوم؛ اما وقتی به یاد میآورم که شما را دوست دارم، امید به نجات در من زنده میشود». امام باقر (ع) در پاسخ به او، چنین تعبیر قابلتوجهی را میآورند:
«هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ؛ آیا دین جز دوستی و محبت است؟»[10]
از امام صادق (ع) نیز، عین همین تعبیر نقل شده است[11]. همچنین فردی از امام صادق (ع) سؤال میکند که آیا حبّ و بغض جزء ایمان است؟ امام در پاسخ، ایمان را غیر از حبّ و بغض در راه خدا نمیدانند:
«وَ هَلِ الْإِیمَانُ إِلَّا الْحُبُّ وَ الْبُغْضُ»[12]!
همگام بودن عشق راستین با عقل فطری
اکنون باید مراد خود را از عشق و محبت روشن سازیم تا برخی خلطها و ابهامها برطرف شود؛ چرا که برخی رویههای منفی در این زمینه وجود دارد و بهویژه برخی افراد، تصوّر نادرستی از عشق دارند و آن را برآمده از شهوات و هواهای نفسانی میدانند. باید بگوییم اولاً، مراد ما از عشق، دوستداشتن شدید است و از اینرو، عشق از سنخ محبت است؛ با این تفاوت که محبت درجات مختلفی دارد و درجه بالای محبت را عشق مینامیم. ثانیاً، عشق و محبت را میتوان به دو نوع کلی تقسیم کرد: نوع اول عشق و محبتی است که ریشه در ارزشها دارد و بر محور ارزش و کمال میچرخد. در این نوع از عشق و محبت، انسان هر موجودی را بهوجه ارزشهایی که در اوست، دوست دارد و هرچه ارزش یک موجود بیشتر و بالاتر باشد، دوستی انسان نیز به او شدیدتر است و اگر زمانی، ارزشها در یک موجود از بین برود، دوستی انسان نیز به او از دست میرود.
اما نوع دوم، عشق و محبتی است که ارزشمحور نیست و بر مدار ارزشها نمیچرخد. انسان کسی را به هر دلیلی دوست میدارد، چون او را دوست میدارد، هر کار که از او سرزند را ارزشمند میبیند. او نمیتواند عیبها و نقصهای معشوق خود را ببیند و حتی عیبهای او را عین ارزش و کمال میبیند؛ چرا که آنها از معشوق او سرزده است. در اینگونه عشق، عقل انسان نمیتواند بهدرستی، ارزشهای واقعی را از ضدّارزشها تشخیص دهد و در واقع، عشق او در مقابل عقلش قرار میگیرد. عقل به اینگونه عاشقانه به خدا اشاره میکند:
«وَ مَنْ عَشِقَ شَیْئًا أَعْشَى بَصَرَهُ وَ أَمْرَضَ قَلْبَهُ فَهُوَ یَنْظُرُ بِعَیْنٍ غَیْرِ صَحِیحَةٍ وَ یَسْمَعُ بِأُذُنٍ غَیْرِ سَمِیعَةٍ قَدْ خَرَقَتِ الشَّهَوَاتُ عَقْلَهُ وَ أَمَاتَتِ الدُّنْیَا قَلْبَهُ»[13]
کسی که عاشق چیزی شود، نابینایش میکند و قلبش را بیمار کرده، با چشمی نادرست میبیند و با گوشی ناشنوا میشنود. شهوات، عقل او را از کار میاندازد و دوستی دنیا دلش را میمیراند.
چنین عشق و محبتی که عقل انسان را خراب میکند و قلب او را میمیراند و حرمت ارزشها را پاس نمیدارد، قطعاً ناپسند است و چهبسا کسانی که دید منفی به عشق دارند، چنین مفهومی از آن در سر دارند. امیرالمؤمنین (ع)، عشق و محبت به دنیا را موجب کور، کر و لال شدن انسان میدانند:
«…فَإِنَّ حُبَّ الدُّنْیَا یُعْمِی وَ یُصِمُّ وَ یُبْكِمُ وَ یُذِلُّ الرِّقَابَ»[14]…
در نتیجه، درمییابیم چنین محبتهایی است که چشم انسان را بر حقیقت میبندد و عقل انسان را زایل میکند.
اما در مقابل، عشق و محبت ارزشمحور، هرگز در مقابل عقل فطری و خدادادی انسان قرار نمیگیرد؛ زیرا عقل اگر بر فطرت سالم خود باقی باشد، همواره ارزشها را تأیید میکند.
در نتیجه، وقتی سخن از اقتضای عشق و عقل به میان میآید، باید دقت شود که کدام عشق و چه نوع عقلی مراد است؟ اگر مراد از عشق، عشقی باشد که ریشه در شهوات و هواهای نفسانی دارد، آری چنین عشقی بر عقل انسان سیطره مییابد و نمیگذارد عقل بهدرستی کار کند و ارزشها را از ضدّارزشها تشخیص دهد؛ پس عشق برآمده از هوا و هوسها، در مقابل عقل الهی و خدادادی انسان قرار میگیرد و آن را زایل میکند.
اما اگر مراد از عشق، عشق ارزشمحور باشد، آنگاه باید مراد از عقل روشن گردد. اگر مراد از عقل، همان عقل خداداد باشد که بر فطرت الهی خود باقی است، آنگاه این عشق و عقل، هیچ اقتضایی با یکدیگر ندارند و هماهنگ هستند. عقل ارزشها را توزین میکند و عشق هم به ارزشها تعلق میگیرد؛ اما اگر مراد از عقل، عقل مادیگرا باشد، آری با عشق ارزشمحور در تناقض خواهد بود. انسانهایی که عشق به ارزشها دارند و در پی احقاق ارزشها در جامعهاند، همواره مورد خطای عقلهای منفعتمحور دنیابین قرار میگیرند.
متابعت از خوبیها، نشانه عشق راستین
اکنون که عشق را به دو نوع راستین و غیرراستین تقسیم کردیم، هر کس میتواند معیاری برای تشخیص عشقها و محبتهای خود بهدست آورد. چنانکه گفتیم، عشق راستین عشقی است که ریشه در ارزشها دارد و عشق غیرراستین عشقی است که برآمده از هواها و شهوات است؛ بنابراین، معیار تشخیص این دو عشق از یکدیگر، ارزشها هستند. اگر کسی ادعا کند که عشق مؤمنانه راستین به خدا یا هر کس دیگر دارد، برای پی بردن به صدق ادعای او، باید ببینیم چقدر به ارزشها احترام میگذارد و به آنها متعهد است. وقتی عشق مؤمنانه برآمده از عشق به ارزشها باشد، آنگاه خودش باید طبعاً موجود ارزشی باشد و از ضدّارزشها بیزار باشد.
علاوه بر این، همواره گفتهاند که عشق و محبت متابعت میآورد؛ به این معنا که وقتی کسی را واقعاً دوست داشته باشی، از او پیروی میکنی و تلاش میکنی راه او را بگیری. اگر کسی خدا را واقعاً دوست داشته باشد، طبیعی است که بخواهد رضایت او را جلب کند و تسلیم اوامر و نواهی او باشد.
همچنین اگر کسی اولیای خدا را دوست داشته باشد، طبعاً به متابعت از آنها میپردازد و در پی جلب رضایت آنها برمیآید. اولیای الهی، همواره در پی ارزشها بودهاند و با ضدّارزشها مبارزه میکردهاند. کسی که آنها را واقعاً دوست داشته باشد نیز، باید چنین خصلتی داشته باشد.
در یکی از آیات قرآن، لازمه دوستداشتن خدا، پیروی از دین خدا و رسولش دانسته شده است:
«قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ یَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ»[15].
علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، ذیل این آیه میگوید: «دوستداشتن هر چیز، مستلزم دوستداشتن همه متعلقات آن است و موجب خضوع و تسلیم در برابر هر چیزی که از جانب محبوب است میشود»[16].
عقل و عشق در حماسه کربلا
اکنون که مراد از عشق و عقل بهخوبی روشن شد، باید گفت اصحاب عاشورا از عشقی راستین به خدا برخوردار بودند و از اینرو، عشق آنها با عقلشان که بر سلامت فطری خود باقی بود، کاملاً هماهنگ بود و هرگز عشق و عقلشان در اعراض با هم قرار نگرفتند. آنها سختترین راهها را انتخاب کردند؛ زیرا عقل الهی آنها، ارزشمندی آن راه را درک کرده بود و چون آن را راهی پرارزش تشخیص دادند، انتخاب کردند؛ پس این راه، کاملاً مورد تأیید عقل الهی آنها بود. سپس از آنجا که ارزش بزرگی را در این راه دیدند، با تمام وجودشان به آن عشق ورزیدند و با قدرت آن راه را پیمودند. پس هیچ اقتضایی در اصحاب عاشورا، میان عشق راستین و عقل الهیشان وجود نداشت؛ چرا که عشق آنها ارزشمحور و حبمدار بود.
یکی از شواهد این ادعا، هنگامی است که حضرت سیدالشهدا (ع) در مسیر کربلا، خبر شهادت خود را دادند. فرزند برومندش، حضرت علیاکبر (ع)، ابتدا سؤال از حق بودن راهشان کردند:
«أَلَسْنَا عَلَى الْحَقِّ؟؛ آیا ما بر حق نخواهیم بود؟»
یعنی قبل از هر چیز، حق بودن و ارزشمند بودن این راه برایشان مهم بود. هنگامی هم که حضرت در پاسخ فرمودند ما برحقیم، علیاکبر (ع) علاقه خود را به شهادت در این راه نشان دادند و بیان کردند که هیچ ابایی از کشته شدن ندارند[17]. این یعنی عشق علیاکبر (ع) به مرگ، مبتنی بر حق بودن آن بود و چون راه، راهی عقلانی و بر حق بود، محبت علیاکبر (ع) به آن اعلا گرفته بود؛ پس هرگز عشق او، عشق حسوز عقلبرافکن نبود.
اما یکی از مواردی که در حادثه عاشورا، تصور میشود که عشق و عقل در برابر یکدیگر قرار گرفته است، داستان به شریعه رفتن حضرت ابوالفضلالعباس (ع) است. معمولاً گفته میشود که عشق ابوالفضل (ع) به برادرش و اهل حرم باعث شد که با وجود تشنگی، آب ننوشد و لبتشنه از فرات برگردد؛ حال آنکه به حکم عقل، باید آب مینوشید! در اینجا باید دقت کافی بشود تا مراد از عشق و عقل، مطابق با مفاهیمی که در بالا گفتیم روشن شود.
اول باید این سؤال را مطرح کنیم که آیا عقل فطری و خدادادی انسان، این کار حضرت ابوالفضل (ع) را احسن میکند و باارزش میشمارد یا ضدّارزش میداند؟ مسلم است هر عقل سالمی که بر فطرت خدادادیش باقی است، برای این وفاداری حضرت عباس (ع) ارزش فوقالعادهای قائل است و آن را بینهایت احسن میکند؛ پس چگونه میتوان گفت کار حضرت مورد تأیید و احسن چندین عقلی نیست؟!
آری، اگر از منظر عقلهای دنیازده منفعتگرا نگاه شود، آن کار عاشقانه حضرت تأیید نمیشود؛ چرا که چنین عقلهایی، تنها دنبال منافع دنیایی زودگذر هستند. این عقلهای دنیامدار، نهتنها آن وفاداری حضرت ابوالفضل (ع) را تأیید نمیکنند، بلکه اساساً با قیام امام حسین (ع) مخالفاند و آن را خلاف عقل و منطق دنیامحور میدانند. این عقلهای دنیامدار، عقلهای بنیامیهای هستند که نگاهشان فقط به دنیا بود و برای ارزشها هیچ احترامی قائل نبودند. مطابق با چنین عقلی بود که عمر سعد به هوای حصول ری، بالاترین ارزشها را زیر پا گذاشت و به جنگ با امام زمان خویش مبادرت کرد. در روز تاسوعا نیز، هنگامی که شمر ملعون، اماننامه را به ابوالفضلالعباس (ع) نشان داد و حضرت آن را نپذیرفتند، مسلماً از منظر عقل دنیازده امثال شمر و عمر سعد این کار غیرعاقلانه بود؛ اما آیا کسی که دارای عقل سالم الهی باشد، ارزش این وفاداری را درک نمیکند؟ مسلماً است که هر عقل سالمی، این وفاداری حضرت ابوالفضل (ع) و اصحاب عاشورا و استقبالشان را از مرگ، بسیار ارزشمند میداند؛ در نتیجه، وفاداری حضرت ابوالفضل (ع) چه در تاسوعا و چه در روز عاشورا کنار شریعه فرات، مورد تأیید و احسن عقل سالم فطری است و اقتضایی میان عشق و عقل آن حضرت وجود نداشت.
ممکن است گفته شود که اگر حضرت آب مینوشیدند، قدرت بیشتری برای مبارزه و دفاع از حرم اهلبیت (ع) پیدا میکردند؛ لذا عقل حکم میکرد که آب بنوشد؛ اما چنانکه در ابتدای این مقاله بیان شد، آن چیزی که اصحاب عاشورا را به سختترین کارها سوق میداد و قدرت فوقالعاده در آنها ایجاد میکرد، نیروی عشق و محبتشان بود. چنین نیرویی بود که باعث شد آنها با لبهایی خشکیده و جسمهایی رنجور، بیمهابا بر دشمن بتازند و حماسهای تاریخساز خلق کنند. این نیروی عظیم، در وجود حضرت ابوالفضل (ع) بود که او را در آن لحظه عاشورا، علیرغم آسیبهای جسمی فراوان، پرتوان و قدرتمند ظاهر ساخته بود. اکنون اگر ابوالفضل (ع) غفلت میکرد و آب مینوشید، هرچند بدن تشنهاش سیراب میشد، هنگامی که به یاد لبهای تشنه اباعبدالله الحسین (ع) میافتاد، بازوانش از شرمندگی سست میشد؛ چرا که نتوانسته بود شرط عشق، معرفت و وفاداری را بهجای آورد.
پس نهتنها حضرت ابوالفضل (ع) با اظهار وفاداریاش و ننوشیدن آب، قدرت را از دست نداد، بلکه از آنجا که احساس میکرد شرط عشق و محبت را بهجای آورده است، نیروی دوچندانی پیدا کرد. این نیروی عشق و محبت، در آن حضرت، آنقدر شدید بود که حتی با جدا شدن دستهایش از بدن، دست از مبارزه برنداشت و همچنان با دستهای بریده و مشک بر دندان پیش میرفت. تنها زمانی حضرت ابوالفضل (ع) از حرکت ایستاد که مشک آب دریده شد، شرمنده اباعبدالله الحسین (ع) گشت و عمودی آهنین بر فرق مبارکش وارد شد؛ اما از آنجا که آن حضرت شرط عشق و معرفت را بهجای آورده و نمره قبولی گرفته بود، به خود اجازه داد که در آخرین لحظات زندگی، امام حسین (ع) را برادر خطاب کند و از او بخواهد که بر بالینش حضور پیدا کند و چشمانش به دیدار جمال یار روشن گردد.
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
در دیده بهجای خواب، آب است مرا
ای بیخبران! چه جای خواب است مرا
گویند بخواب اراده خوابربیند
پینوشتها
[1] عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی.
[2] کلینی، الکافی، ج 2، ص 84.
[3] نکتهای که در اینجا باید به آن توجه کنیم و گاهی مورد غفلت قرار میگیرد، این است که اینگونه روایات هرگز اهمیت و ارزش خوف از عذاب خدا و شوق به پاداشهای الهی را نفی نمیکنند. آن چیزی که در روایت فوق و برخی روایات دیگر به آن اشاره شده است، عبادت بهدلیل خوف از عذاب جهنم است که در مقایسه با عبادت از روی محبت و عشق الهی، ارزش پایینتر دارد؛ گرنه خود خوف خشیت از خدا نیز، ارزش بالایی دارد.
[4] مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم.
[5] همان.
[6] بقره: آیه 165.
[7] مکارم شیرازی، تفسیر نمونه، ج 1، ص 565.
[8] جامی، هفت اورنگ، مثنوی یوسف و زلیخا.
[9] شیخ صدوق، علل الشرائع، ج 1، ص 141.
[10] کلینی، الکافی، ج 8، ص 80.
[11] شیخ صدوق، الخصال، ج 1، ص 21.
[12] حر عاملی، وسائلالشیعه، ج 16، ص 170.
[13] صبحی صالح، نهجالبلاغه، خطبه 109.
[14] کلینی، الکافی، ج 2، ص 136.
[15] آلعمران: آیه 31.
[16] سید محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 158.
[17] مجلسی، بحارالانوار، ج 44، ص 279-280.







