پرسش:
در مطالعاتم با ویلسون آشنا شدم که از این ایده دفاع میکند که اخلاق و دین، محصول انتخاب طبیعی بهمنظور ایجاد انگیزش برای انجام رفتارهای سازگار با محیط است. اخلاق ترفندی از سوی ژنهای انسانی است بهمنظور ترغیب به همکاری تا از این طریق عملکرد انسان در مواجهه با محیط افزایش یابد. دین نیز مجموعهای از اعتقادات جعلی است بهمنظور کنترل اجتماعی تا گروههای انسانی بهعنوان واحدهایی سازگار با محیط عمل کنند. ممنون میشم نظر انتقادی خودتان را اعلام بفرمایید.
پاسخ:
«اخلاق تکاملی» نظریهای فرا اخلاقی است که هدف آن نوعی داروینیزه کردن اخلاق است. یکی از نظریههای مطرحشده در این باب، نظریه ادوارد ویلسون(۱) زیستشناس برجسته آمریکایی معاصر است که معتقد است ریشههای اخلاق و فداکاری را میتوان در خودگروی ژنها جستجو کرد. از این منظر، اگر فرد به سبب داشتن جد مشترک، با دیگری دارای اشتراک ژنی باشد و همکاری و فداکاری بین آنها سبب شود که شانس بقای ژن مشترکشان در نسلهای بعدی بیشتر شود، آنها فداکاری میکنند و از طریق فداکاری، ژنهای مشترک آنها باقی خواهد ماند. این ژن مسئول رفتار فداکارانه که عامل حفظ ژنهای مشترک بوده، از طریق نسلهای بعدی باقی میماند، اما افراد فاقد این ژن، به سبب فداکار نبودن و همکاری نداشتن برای بقاء، به سبب قانون انتخاب طبیعی، حذف میشوند. ازاینرو، به باور او، «ما به لحاظ ژنتیکی تمایل داریم اخلاقی باشیم. این میراثی است از گذشتههای دور، آنگاهکه گونههای اخلاقگراتر و اخلاق گریزتر تحتفشار انتخاب طبیعی قرارگرفتهاند.»(۲)
با این مقدمه به سراغ سؤال شما رفته و پاسخ آن را در قالب چند نکته تقدیم میکنیم:
نکته اول:
در ابتدا باید به این نکته توجه داشت که مسئله «اخلاق تکاملی» در بهترین حالت تنها یک «فرضیه» بوده که گفتگوهای بسیاری در خصوص آن در محافل علمی جهان برقرار است. ازاینرو تا زمانی که شواهد کافی برای اثبات آن حاصل نشده و ازنظر علمی قوت لازم را نیابد، توان عرضاندام و مقابله در برابر مسلمات عقلی و دینی را نخواهد داشت.
خصوصاً اینکه این مسئله بر مبنای فرضیه اثبات نشده دیگری (نظریه تکامل) بنیان شده و تمام اشکالات و ایرادات آن نظریه را نیز با خود به همراه دارد. درنتیجه بر تمام استدلالهای اقامهشده در تبیین فرضیه اخلاق تکاملی، اشکال معروف «صرفاً داستانسرایی»(۳) وارد بوده و حتی با پیشفرض صحت نظریه تکامل نیز نقدهای اساسی ازنظر علمی، فلسفی و دینی بر آن وارد است.
نکته دوم:
تمرکز فرضیه اخلاق تکاملی، بر برخی از اوصاف اخلاقی نظیر ایثار و گذشت است و این فرضیه درصدد توجیه تکاملی اینگونه اوصاف است. درحالیکه «اخلاق» معنای وسیعی داشته و صفات اخلاقی نیز در این امور خلاصه نمیشود! درنتیجه در این فرضیه با یک «نگاه تقلیل گرایانه» مواجه هستیم که در آن «اخلاق» به «صفت اخلاقی» و آنهم به برخی از اوصاف اخلاقی فرو کاسته شده است.
همچنین، فرضیه اخلاق تکاملی از تبیین بسیاری از رفتارهایی مانند بیاحترامی به پرچم که ما آنها را از جهت اخلاقی «بد» میدانیم، عاجز است؛ رفتارهایی که بههیچوجه در پروسه تکاملی انسان و بقاء نوع او جای نداشته، ولی بهصورت کاملاً جهانشمول، «بد» تلقی میشود؛ و یا حتی رفتارهایی که «خوب» تلقی میشوند، اما دقیقاً در مقابل پروسه حفظ بقاء نوع آدمی قرار میگیرد، نظیر «خوب» دانستن فداکاری و ایثار یک جنگلبان برای حفظ محیطزیست و گونههای در حال انقراض.
نکته سوم:
دلایلی که قائلان به اخلاق تکاملی عنوان میکنند، تنها به اخلاق محدود نمیشود و عملاً همه ابعاد علمی و عملی انسان را در بر خواهد گرفت. درواقع اگر قرار باشد که گزارههای اخلاقی هیچ مابازای خارجی غیر از نوع ارتقاء بیولوژیک انسان نداشته باشد، در این صورت این سؤال مطرح میشود که چرا گزارههای معمول و مسلم در دیگر علوم نظیر فیزیک، شیمی، ریاضیات، زیستشناسی و… چنین نباشد؟!
اگر ویلسون و طرفداران او حاضرند بپذیرند که در جریان همه علوم دیگر نیز نوعی تبیین علّی تکاملی وجود دارد که از ارتقاء ژنها حاصل میشود، در این صورت «سخن آنها درنهایت، فرضیه خود آنها را نیز نقض خواهد کرد؛ زیرا با این فرض، ما هیچ تفکر عقلانی مستقلی درصحنه جهان نداریم، در این صورت، حتی باورها و احکام بیولوژیستها هم درباره بیولوژی تکاملی و لوازم آن، مستقل از عوامل بیولوژیکی نیست و باید به دنبال دلایلی باشیم که ضمانتی واقعی برای چنین باورهایی درون چارچوبی عقلانی فراهم آورد تا بتوانیم حقیقت را شناسایی کنیم. پس بهتر و سودمندتر آن است که به فرضیه «تفکر استقلالی» متمسک شویم تا فرضیه تأثیر علی تکاملی استقلالی!… به چه دلیل خلاقیت، اندیشه و هوشمندی انسان در حوزههایی غیر از احکام اخلاقی (در احکام فیزیک، توپولوژی جبری، میدانهای کوانتومی و…) هیچ حدومرزی نمیشناسد، اما در حیطه تفکر اخلاقی، باید در شیارهایی که از طریق تکامل برای خود حک کردهایم، گرفتار آییم و بردهوار از الگوهای تفکری تبعیت کنیم که بهوسیله قلمروهای محدود تکاملیافته برایمان تعیینشدهاند.»(۴)
نکته چهارم:
هرچند میپذیریم که پارهای از قضایای اخلاقی، متأثر از شرایط و وضعیت زمان و مکان قابلتغییر هستند، ولی در اخلاق، قضایایی وجود دارد که بهمثابه «اولیات منطقی» در علم منطق بوده و قضایایی است که بالذات مورد تصدیق و یقین عقل قرار میگیرند و انسان در حکم کردن به صحت این قضایا، احتیاج به چیزی جز تصور موضوع و محمول ندارد. صحت این قضایا آنچنان خود را بر انسان تحمیل میکنند که گویی امری فرازمانی و فرامکانی بوده و آدمی هیچگاه نسبت به آن جاهل نبوده است. قضایایی نظیر «نیکو بودن عدل» و «بد بودن ظلم» ازجمله این قضایا بهحساب میآید.
حال اگر تصدیق این قضایا را معلول تأثیرات علّی بیولوژیکی و ارتقاء ژنها بدانیم، باید بپذیریم که درگذشتهای دور، اقوامی از انسانها وجود داشتهاند که برخلاف ما، ظلم، دروغ، خیانت و جنایت برای ایشان جزو فضایل نیکو و مثبت اخلاقی بوده و از سوی دیگر، عدالت، صداقت، شجاعت و… را از رذایل اخلاقی میدانستند، اما بهمرورزمان در تنازع بقاء ازمیانرفته و جای خود را به انسانهایی دادهاند که دارای اندیشه اخلاقی شبیه ما هستند!
اینجاست که بیشتر به جنبههای داستان سرایانه این فرضیه پی میبریم.
نکته پنجم:
یکی دیگر از حقایقی که در این فرضیه مورد غفلت و یا حتی انکار قرار میگیرد، مسئله «اختیار» و «نیت» در انجام فعل اخلاقی است. چراکه این زیست شناسان تنها به رفتارهای مشاهدهپذیر اخلاقی اکتفاء کرده و عامل همه آن را نیز در نوعی تکامل علّی در سطح ژنوم، فرو کاستهاند.
این در حالی است که «اختیار» دقیقاً در نقطه مقابل «جبر طبیعی» بوده و برخلاف طبیعت که رفتاری خطی و قابل پیشبینی دارد، نتیجه رفتار آدمی منوط به نوع انتخاب اوست که نمیتوان آن را همواره معلول شرایط علّی پیشینی دانست. از سوی دیگر «نیت» نیز جزء لازم فعل اخلاقی است، چراکه اگر فعل اخلاقی با نیت اخلاقی همراه نباشد، ارزشی ندارد که از آن در سنت اسلامی به تلازم «حسن فعلی» و «حسن فاعلی» در تحقق فعل اخلاقی یاد میشود. درحالیکه نقش نیت یا همان حسن فاعلی در فرضیه تکاملی، بهشدت نادیده انگاشته شده است.
نکته ششم:
یکی از اشکالات علمی که به فرضیه اخلاق تکاملی شده است، مسئله «دوقلوهای تک تخمکی» است.
توضیح مطلب آنکه با توجه به فرضیه اخلاق تکاملی، عامل اصلی اوصافی چون فداکاری، ایثار، گذشت و مانند آن، اشتراک ژنتیکی میان خویشاوندان است که انسان را در سطح ژنوم به سمت بقای خویشاوندانی که با آنها ژنوم مشترک دارند، سوق میدهد. درحالیکه «اگر فداکاری، همکاری و دیگر رفتارهای دیگر خواهانه فرد برای خویشاوندانی است که با آنها دارای اشتراک ژنی بیشتری است، بنابراین رفتار دوقلوهای تک تخمکی باید بهگونهای باشد که فداکاری بیشتری برای همزاد خود داشته باشند تا برای فرزندانشان. این در صورتی است که مشاهدات خلاف این موضوع را به ما نشان میدهد».(۵)
نتیجه:
اینها تنها بخش کوچکی از نقدهای وارد بر این نظریه است و ازآنچه بیان شد روشن میشود که اگرچه ویلسون تلاش نموده است تا بر اساس نظریه تکامل، نسبت به تبیین پدیدههای انسانی، ازجمله اخلاق مبادرت ورزد، اما استدلالهای او با نقدهای شکلی و محتوایی جدی روبهرو بوده است. حتی اگر صحت نظریه تکامل که فرضیه اخلاق تکاملی بر آن استوار است را مسلم فرض کنیم، بازهم استدلالهای اقامهشده از سوی ویلسون موجه نبوده و درنتیجه، راه و روش زندگی انسان و اوصاف اخلاقی او را نمیتوان بر اساس انتخاب طبیعی توضیح داد.
پینوشتها:
۱. Edward Osborne Wilson
۲. حاجیزاده، مسلم، زیستشناسی سازی اخلاق، تحلیل و نقد نظریه اخلاق تکاملی ادورد ویلسون، مجله اخلاق زیستی، دوره نهم،ش ۳۳، پاییز ۱۳۹۸.
۳.Just so story
۴. رامین، فرح، بررسی و نقد اخلاق تکاملی توصیفی و اخلاق تجربی، فلسفه دین، دوره ۱۲،ش ۴، زمستان ۱۳۹۴.
۵. حاجیزاده، مسلم، زیستشناسی سازی اخلاق، تحلیل و نقد نظریه اخلاق تکاملی ادورد ویلسون، مجله اخلاق زیستی، دوره نهم،ش ۳۳، پاییز ۱۳۹۸.











