پرسش:
بنظرم آلزایمر دلیل مناسبی است بر این که اصلا روحی در کار نیست یا اگر هست، بدون بدن از کار میافتد و هیچ فعالیتی ندارد؛ چنانکه با آسیب رسیدن به بخشی از مغز، فعالیت همان بخش از بین میرود و دیگر روح حتی اگر هم باشد، نمیتواند آن فعالیت راانجام دهد و مثلا چیزی را به یاد آورد. عجیبتر اینکه همین روح به یکباره بعد از مرگ و جدایی از بدن، میتواند به سؤال نکیر و منکر جواب دهد؟! یا در برزخ از احوال رفیقانش سؤال کند؟!
پاسخ:
مقدمه:
در باور آیینی، «روح» حقیقتی فرا مادی و متمایز از بدن مادی انسان است که از دیرباز از سوی متفکران و فیلسوفان، دلایل صریح و روشنی در خصوص وجود و ماهیت آن بیان شد است.(۱) تنها در دهههای اخیر است که به جهت غلبه فرهنگ ماتریالیستی و بینشهای پوزیتویستی غرب، سعی در فیزیکالیستی و مادی جلوه دادن حالات ذهنی و نفی روح شده است. تا جایی که با نگاهی تقلیل گرایانه همه فعالیتهای جوانحی و جوارحی انسان، به عملکرد مادی مغز نسبت داده شده و با فروکاست روح به مغز و سیستم عصبی، حقیقت آن انکار شده است. یکی از دلایل مادی دانستن حالات ذهنی و نفی روح، مسئله آسیبهای دستگاه عصبی همچون «آلزایمر» و تأثیر آن بر حالات ذهنی انسان است. درواقع، آلزایمر یا بیماری فراموشی، آسیبی است که به سبب مرگ سلولهای عصبی و از بین رفتن بافتها در سرتاسر مغز ایجاد میشود. آسیبهای ناشی از آلزایمر، حافظه، گفتار و ادراک فرد مبتلا را مختل میکند و در یک کلام، آلزایمر، یک نوع اختلال عملکرد مغزی است که در اثر آن به تدریج تواناییهای ذهنی بیمار تحلیل میرود.(۲)
با این مقدمه به سراغ سؤال شما رفته و پاسخ آن را در قالب چند نکته تقدیم میکنیم:
نکته اول: در ابتدا باید به این نکته توجه داشت که هر انسانی، از وجود خود، شناختی دارد که برای اشاره به آن از واژه «من» بهره میبرد. «من» برای انسان، وجودی واحد و امری بسیط است که تعدد و ترکیب در آن راه نداشته و این گونه نیست که اشاره به آن، اشاره به افراد متعدد باشد! درنتیجه درک ما از وجود خودمان، درکی یکپارچه و غیر مرکب است که گذر زمان و حصول اتفاقات متعدد، تغییری در این درک، ایجاد نمیکند. این در حالی است که اگر کسی این احتمال را بدهد، (همچنانکه در سؤال نیز بدان اشاره شده است) که همه اینها معلول ساختار فیزیکالیستی و فعالیتهای سلولهای دستگاه عصبی است، باید به این سؤال نیز پاسخ بگوید که «چرا ما از وجودمان، حقیقتاً موجودی واحد را درک میکنیم؟» درحالی که از هماهنگی اندامهای حسی و سلولهای عصبی و ارتباط آنها نمیتوان به احساس و درک یکپارچگی و وحدت شخصیت در انسان رسید؛ زیرا همه اینها اجزاء متفرق هستند و وحدت میان آنها نیز یک «وحدت غیرحقیقی» و قراردادی است که ما مجازاً آن را واحد فرض میکنیم، ولی وحدتی که انسان از شخصیت خود درک میکند یک «وحدت حقیقی» و «خودآگاه» است، یعنی حقیقتاً و بدون مجاز و مسامحه متصف به وحدت میشود. به عنوان مثال هنگامی که مجموعهای از سربازان را در یک دسته منظم جمع کرده و رفتار هرکدام از آنها را به نحوی منضبط و هدفمند با رفتار سربازان دیگر تعریف میکنیم، درنهایت به یک مجموعه یکپارچه دست خواهیم یافت که عنوان «گروهان» یا «گردان» را بر آن بار میکنیم؛ اما این گروهان یا گردان هیچ گاه دارای مابازای خارجی و عینی نیست تا درکی «خودآگاه» از اجزای خود داشته و یا به نحوی خاص مشرف بر آنها باشد. به عبارت دیگر هیچ گاه از کنار هم چیدن سربازان (هرچقدر هم که باهم ارتباط داشته و منظم باشند) به موجودی مدرِک به نام گروهان یا گردان که درکی خودآگاه از وحدت خود داشته باشد نخواهیم رسید.
نکته دوم: دومین سؤالی که اینجا مطرح میشود، این است که «چرا درک ما از وحدتمان به مرورزمان، دستخوش تغییر نمیشود؟» درحالی که تمام اجزاء بدن ما ازآن جهت که مادی است، همواره در معرض چنین تغییراتی است. توضیح مطلب آنکه، غیر از نابودی اجزاء، تغییر در اجزاء یک واحد غیرحقیقی نیز میتواند وحدت مجموعی آن را دستخوش تغییر سازد. درحالی که با تغییر سلولهای عصبی (که همواره با رشد همراه بوده و قابلیت ترمیم را تا حدودی دارد) میبایست درک اکنون من از «من»، چیزی غیر از درک سالهای پیش من از «من» باشد درحالی که درک من از وحدت شخصیت من در طول زمان تغییری نمیکند و در پی تغییرات بدنی همچنان ثابت است. این وحدت و ثبات، دلیل مناسبی است بر این که فراتر از این تغییرات مادی در بدن، چیزی وجود دارد که به سبب آن، من خودم را علی رغم تغییرات بدنی، ثابت و واحد مییابم؛ چیزی که ثابت و واحد است و در پی تغییرات بدن مادی و گذر زمان، تغییر نمیکند و دارای خودآگاهی است و به همین جهت، خودش را متمایز از بدن و دارای وحدت شخصیت مییابد.
نکته سوم: باید به این نکته توجه داشت که وحدتی که از چینش منظم اجزاء حاصل میشود، همواره متوقف بر وجود و حضور تمام افراد و اجزاء بوده و با نبود بخشی از این اجزاء، وحدت نیز دستخوش نابودی و نقص خواهد شد. نظیر مثال گروهان که در نکته اول گذشت. چراکه اگر تعدادی از سربازان گروهان را کم کنیم، هویت آن دستخوش تغییر شده و نسبت به نقصی که در آن ایجادشده، به گردان، دسته، گروه، جوخه و… تبدیل شده و دیگر ماهیت گروهان را نخواهد داشت. حال میگوییم، اگر درک یکپارچهای که از خودمان داریم، معلول چینش منظم دستگاههای حسی و عصبی در وجود انسان بود، با ازکارافتادن یا آسیب دیدن بخشی از آن، میبایست هویت «من» در انسان نیز تغییر کرده و ناقص شود! درحالی که اصلاً چنین اتفاقی نمیافتد و شخصی که به جهت آسیبهای دستگاه عصبی، دچار آلزایمر شده است و اکنون دسترسی به بخش عظیمی از سلولهای عصبی خود را ندارد، بااینکه بسیاری از خاطرات خود را فراموش کرده است ولی اگر همچنان قادر به تکلّم و اندیشه باشد، درکی خودآگاه از خود داشته و هنگامی که میگوید «من»، این «من» ازنظر او، فرد جدید و یا غیر واحدی نیست. بسیار دیده شده کسانی که به آلزایمر مبتلا شدهاند، حوادث دوران میان سالی زندگی خود را به یاد ندارند، اما حوادث مربوط به دوران کودکی را به خوبی به یاد دارند و خودشان را در هما احوال کودکی تصویر میکنند. این افراد به همان میزانی که خاطراتشان را به یاد میآورند، خودشان را در مرور خاطرات دارای وحدت شخصیت مییابند.
نکته چهارم: همچنان این سؤال باقی است که «با آسیب رسیدن به بخشی از بدن، فعالیت همان بخش از بین میرود و دیگر روح حتی اگر هم باشد، نمیتواند آن فعالیت را انجام دهد؟» در پاسخ به این سؤال باید گفت: هرچند روح، مجرّد بوده و تمام ادراکات و حالات ذهنی دیگر (مثلاً تصمیم گیری و عواطف و غیره) به واسطه آن صورت میگیرد، ولی در فلسفه ثابت شده است که روح در فعل و کار خود، گاهی احتیاج به بدن مادی (مثلاً اندام حسی یا دستگاه عصبی یا غیره) دارد و بدن را به عنوان «ابزار فعل» استخدام میکند و هرگونه تحریک و یا نقص در آن، در پیدایش امور روحی مرتبط با این ابزار، مؤثر است. به عنوان مثال، به این نکته بیندیشید که هنگامی که یک نویسنده توانا، مشغول نگارش با خودکار است؛ خودکار او در حصول نتیجه (نوشتار) چه نقشی داشته و خود او چه نقشی دارد؟ بیشک نوشته توسط خودکار انجام شده و خوبی و روانی جوهر آن میتواند نویسنده را در امر نگارش یاری کرده و بالعکس زمختی و نامرغوبی آن کار نگارش او را دچار اختلال و یا قطع نماید؛ ولی با همه اینها خودکار تنها علّت اِعدادی و ابزار، برای حصول معلول (نوشتار) است به این معنا که تنها زمینه را برای نوشتن آماده میکند، نه آنکه ایجادکننده حقیقی نوشتار باشد. در حقیقت این نویسنده است که اراده کرده و هرگونه که میخواهد خودکار را در دستان خود میچرخاند، ولی روشن است که تا خودکاری نباشد، نوشتهای هم نخواهد بود. با توجّه به مثالی که بیان شد، تمام خصوصیات و ویژگیهای فیزیولوژیک بدن انسان و به طور خاص دستگاه عصبی، حکم همان خودکار رادارند که کمال و نقص آنها در حصول کامل و یا ناقص نتیجه دخیل هستند. درنتیجه آن دسته از ادراکات یا رفتارهای روح که در حصول آنها بدن انسان نیز مؤثر است، محصول فعالیت مستقیم روح (نفس غیرمادی) است و دستگاه عصبی، تنها نقش مقدمه و به وجود آورنده زمینه برای این تأثیرگذاری را داشته که البته با تغییر آنها، محصول و نتیجه نیز دستخوش تغییر میشود.
نکته پنجم: با عنایت به آنچه گذشت، مشخص شد که روح ذاتاً متمایز از بدن است و در دنیا خداوند مقرر داشته که بدن مادی ابزاری برای روح باشد تا از این طریق، روح برخی از کارها را انجام دهد و مثلاً به برخی از ادراکات دست یابد و خاطراتش را مرور کند یا برخی از تصمیماتش را اجرایی نماید. اما با توجه به آنچه از متون دینی به دست میآید، ظاهراً سنت و قرار الهی در آخرت و جهان پس از مرگ به شکل دیگری است و روح بااین که فاقد بدن مادی است، میتواند ادراک داشته باشد و از پیرامون خویش مطلع شود و حتی به اذن الهی از برخی از رویدادهای دنیا آگاه شود یا خاطراتش را به یاد بیاورد یا کارهایی را انجام دهد. اینکه روح پس از مرگ چگونه مستقل از بدن و بینیاز از آن، به این امور مبادرت میورزد، دقیقاً مشخص نیست، اما بنا بر آنچه برخی از محققان با استفاده از متون دینی اعلام کردهاند، روح انسان پس از مرگ دارای بدن برزخی است و چه بسا بسیاری از این امور، توسط بدن برزخی انجام گیرد. محققان درباره چیستی بدن برزخی اختلاف نظر دارند، اما مسلم میدانند که روح در برزخ بدون بدن نیست و حتی برخی از محققان اعلام کردهاند که پس از قیامت، روح مجدداً دارای بدن مادی و عنصری میشود و چه بسا بسیاری از این امور را از طریق همین بدن انجام دهد.(۳) البته دور از ذهن نیست که بخشی از یادآوری خاطرات، از طریق نامه اعمال یا شهادت ملائکه و دیگران انجام شود. همچنین، هیچ بعید نیست که روح پس از مرگ و جدا شدن از روح، برخی از توانمندیهای پنهان خویش که به سبب ارتباط با بدن کمرنگ شده بود را بازیابد و بینیاز از بدن، به انجام یکسری کارها مبادرت ورزد.(۴) فرضیههای دیگری نیز محتمل است اما چون به درستی آنها مطمئن نیستیم و درک کاملی از جهان پس از مرگ نداریم، از بیانشان چشم پوشی میکنیم و به همین میزان بسنده میکنیم و مطمئن هستیم که خداوند قادر است آنچه را که وعده داده محقق سازد و همان طور که در دنیا ابزار مناسب را به روح داده تا کارهایی را از این طریق انجام دهد، در آخرت نیز ابزار مناسب را در اختیار روح قرار میدهد تا امور مربوط به آن حوزه را انجام دهد.
نتیجه:
ازآنچه بیان شد، روشن میشود که اولاً، درک ما از یکپارچگی و وحدت شخصیت «من» (حتی آن زمان که بخشی از دستگاه مادی بدن انسان از بین رفته یا دچار اختلال میشود) گواه مناسبی است بر این که حقیقت آدمی به روح متمایز از بدن است. ثانیاً، هرچند روح انسان ذاتاً مجرد است، ولی خداوند مقرر داشته که روح انسان در این دنیا، برخی از کارها را توسط بدن انجام دهد و با نقص در این ابزار، روح نیز در انجام آن کارها محدود شود. ثالثاً درک ما از جهان پس از مرگ بسیار ناچیز است اما با استفاده از متون دینی میدانیم که روح با ترک بدن مادی، همچنان برخی از فعالیتهای سابقش را حفظ میکند. اینکه چگونه چنین چیزی ممکن شده، دقیقاً معلوم نیست اما احتمالاً این توانایی روح به سبب بدن برزخی یا شهادت ملائکه یا ابزارهای دیگری است که خداوند در اختیار روح قرار میدهد تا بر این امور توانایی یابد.
پی نوشتها:
۱. حسن زاده آملی، حسن، سرح العیون فی شرح العیون، قم، بوستان کتاب، ۱۳۹۳ ش، چ ۵، ص۱۱۷ و ۱۲۰ و ۱۲۱.
۲. برای مطالعه بیشتر در این زمینه، به مقالات موجود در این آدرس مراجعه شود
https://www.sid.ir/fa/journal/SearchPaperlight.aspx?str=%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%20%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B
۳. برای مطالعه بیشتر در این زمینه، رک: انواری، جعفر، معاد جسمانی از نگاه حکیمان الهی، سال ششم، شماره ۱، مجله معرفت فلسفی، پاییز ۱۳۸۷ ش؛ خوش صحبت، مرتضی، معاد جسمانی از منظر علّامه طباطبائی با تأکید بر تفسیر المیزان، مجله معرفت کلامی، شماره ۱، بهار و تابستان ۱۳۹۳ ش.
۴. برای مطالعه بیشتر در این زمینه، رک: کجباف، محمدباقر و دیگران، تبیین رابطه روح و بدن با تکیه بر نظریه سیستمها و تجربههای نزدیک مرگ، فصلنامه کلام اسلامی، شماره ۸۵، ۱۳۹۲ ش.











