پرسش:
ماجرای فرستادن زن رقاصه در زندان امام کاظم علیه-السلام چیست؟ آیا صحت دارد؟
پاسخ:
اصل ماجرای حضور کنیزی نزد امام کاظم علیه-السلام در برخی منابع آمده و مانعی از پذیرش آن نیست. ولی به نظر میرسد در برخی تعابیر، بیدقتی رخداده است. مرحوم ابن شهرآشوب (متوفای ۵۸۸ ھ.ق) این ماجرا را از کتابی به نام «الانوار» نقل کرده که احتمالاً از تألیفات ابن همّام اِسکافی (متوفای ۳۳۶ ھ.ق) ملقّب به کاتب و مشهور به «ابن همّام اِسکافی» است.(۱)
اصل داستان:
راوی این داستان فردی به نام عامری است که میگوید: هارونالرشید، کنیز زیبا و رخشانی را برای خدمت کردن به امام موسی بن جعفر علیهماالسلام به زندان فرستاد. امام به هارون پیغام داد: «بَل أنتُم بِهَدیتکُم تَفرَحُون»(۲) یعنی «این شما هستید که با هدایای خود، شادمان میشوید». [این جمله، همان جملهای است که حضرت سلیمان علیهالسلام با دیدن هدایای ملکه سبا بر زبان آورد و خود را بینیاز از آن خواند و آنچه را خدا به او داده بود، برتر از آن هدایا شمرد. گویا امام کاظم علیهالسلام بابیان این عبارت قرآنی، ضمن قیاس خود با سلیمان نبی، عظمت شأن و جایگاه والای امامت را به هارون یادآوری میکرد و او را که به خلافت ظاهری و مسند قدرت و امکانات مادیاش دلخوش بود، تحقیر میکرد].
امام کاظم علیهالسلام در ادامه فرمود: «من به این کنیز و امثال آن نیازی ندارم». هارون با شنیدن این پیام، از خشم برآشفت و بهواسطه گفت: «نزد او برگرد و به او بگو: نه به رضایتِ تو زندانیات کردهایم و نه به رضایت تو برایت خدمتکار گماشتهایم! کنیز را نزد او بگذار و بیا». واسطه نیز همین کار را انجام داد و برگشت.
مدّتی بعد، هارون خادمش را به زندان فرستاد تا از حال کنیز جویا شود. خادم به زندان رفت و [باکمال تعجب] دید آن کنیز به سجده افتاده، سرش را بالا نمیآورد و همچنان میگوید:
«قُدّوس! سُبحانکَ سُبحانکَ»؛ یعنی: «خدایا! تو پاک و منزّهی، منزّهی!».
وقتی جریان را به هارون گزارش داد، هارون گفت: «به خدا سوگند! موسی بن جعفر، دختر را جادو کرده است. او را بیاورید».
پس آن کنیز را نزد هارون آوردند، در حالی که میلرزید و نگاهش را به آسمان دوخته بود [و ساکت بود]. هارون پرسید: «تو را چه شده؟». کنیز گفت: «موضوع من، چیز تازهای است [که تا به حال تجربه نکرده بودم]. در حالی که من نزد موسی بن جعفر بودم، او شب و روز به نماز میایستاد و بعد از نماز هم مشغول [ذکر گفتن و] تسبیح و تقدیس خداوند میشد.
به او عرض کردم: سرورم! شما کاری ندارید برایتان انجام دهم؟ فرمود: با تو چه کار دارم؟! عرض کردم: مرا برای خدمت به شما آوردهاند. آن بزرگوار با دست اشاره کرد و فرمود: پس اینها چه کارهاند؟! نگاه کردم.
باغی دیدم بسیار وسیع و زیبا که اول و آخر آن ناپیدا بود. پر بود از سکوهایی که با فرشهای نفیس دیبا و زربفت فرش شده بود و روی آن فرشها خدمتکارانی از مرد و زن بودند که هرگز کسی را به نیکویی آنها مشاهده نکردهام و هرگز لباسی همانند آنچه آنها به تن داشتند، ندیدهام. لباسهایی از ابریشم سبز بر تن و تاجهایی از دُرّ و یاقوت بر سر و ظرفهای آب و دستمال و غذاهای متنوّعی آماده بر دست داشتند! با مشاهده این صحنه، در برابر خدای خود به سجده افتادم و در سجده بودم که این خادم به سراغم آمد و مرا بلند کرد و اینک اینجا هستم».
هارون [خشمگین شد و] گفت: «ای پلید! شاید وقتی به سجده رفتی، خوابت برده و اینها را در خواب دیدهای»!
کنیز گفت: «نه، به خدا سوگند. سرورم! این واقعیات را پیش از سجده دیدم. به خاطر مشاهده اینها بود که به سجده افتادم». هارون به خادم خود گفت: «این ناپاک را بگیر و مراقب باش کسی این مطلب را از او نشنود».
آن کنیز به نماز روی آورد [و از آن پس، همواره مشغول نماز بود] و هنگامیکه علّت آن را میپرسیدند، میگفت: «عبد صالح (موسی بن جعفر علیهماالسلام) را در چنین حالتی دیدهام». هنگامیکه از خاطره آن روز سؤال میشد، میگفت: «وقتی چشم من باز شد و آن صحنهها را دیدم، کنیزکانی که آنجا بودند، مرا صدا کردند و گفتند: فلانی! از بنده صالح خدا دور شو تا ما نزد او بیاییم. ما از آنِ اوییم، نه تو»!
راوی این داستان میگوید: آن کنیز همواره در همین حال [عبادت و بندگی خدا] سپری میکرد تا اینکه چند روز قبل از شهادت امام کاظم علیهالسلام از دنیا رفت.(۳)
بررسی:
با توجه به اینکه ابن شهرآشوب این داستان را از کتابی کهن مربوط به قرن چهارم نقل کرده، میتوان به آن اعتماد کرد. در محتوای گزارش نیز مطلب غیرقابل قبولی به چشم نمیخورد؛ اما عبارتی که در ابتدای این گزارش در وصف آن کنیز آمده این است: «جاریه خصیفه لها جمال و وضاءه». تعبیر «لها جمال و وضاءه» صراحت دارد به اینکه آن کنیز، زیبارو بوده و چهره رخشانی داشته است. پس بعید نیست که هارونالرشید میخواسته امام کاظم علیهالسلام را با آن کنیز بفریبد و اسباب بدنامی امام را فراهم سازد و به تعبیر برخی از تاریخپژوهان، هارون میخواسته فریفته شدن امام بهواسطه آن کنیز را دستاویزی برای فشار بیشتر بر امام قرار دهد.(۴)
اما اینکه آن زن «رقاصه» یا بدکاره بوده باشد، درست نیست و تعبیر «خصیفه» که در نسخههای موجود از مناقب ابن شهرآشوب و نیز در بحارالانوار و دیگر آثار چاپی آمده، از ریشه «خ(ص) ف» به معنای وصله، پینه، وصله کردن، ملاصق چیزی بودن و سیاهوسفید بودن و… است(۵) که هیچیک از معانی این ماده، متناسب با این متن نیست و ازاینرو، بهاحتمال زیاد، تصحیفی رخداده و در اصل «حصیفه» بوده است که به معنای «زن بافهم، زن باشعور و فهمیده، زن خوش فکر و نظر» به کار میرود.(۶)(۷)
برای مطالعه بیشتر:
مقتل معصومین علیهمالسلام، جلد سوم، بخش نهم: شهادتنامه امام موسی کاظم علیهالسلام.
کلمات کلیدی:
زندگانی امام کاظم، حبس امام کاظم، مصائب امام کاظم، کرامات امام کاظم، هدایت کنیز به دست امام کاظم.
پانویس:
1) ابوعلی، محمد بن همام بن سهیل اسکافی (۲۵۸-۳۳۶ ھ.ق)، ملقّب به کاتب، مشهور به «ابن هَمّام اِسْکافی»، از علمای شیعه در دوران غیبت صغری است. وی کتابی به نام «الانوار» داشته که اصل آن به دست ما نرسیده؛ ولی خلاصهای از آن به نام «مُنْتَخَبُ الْاَنْوار فی تاریخ الاَئمّه الاَطْهار» (تحقیق و استدراک: علیرضا هَزار، قم: دلیل ما، ۱۴۲۲ق/ ۱۳۸۰ش) منتشرشده که احتمالاً همان نسخهای است که در اختیار علامه مجلسی بوده است. برای توضیحات بیشتر درباره این کتاب، ر.ک: تهرانی، شیخ آقابزرگ، الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج۲، ص۴۱۲ ۴۱۳،ش ۱۶۴۶.
2). سوره نمل(۲۷)، آیه ۳۶: ﴿ فَلَمَّا جاءَ سُلَیمانَ قالَ أَ تُمِدُّونَنِ بِمالٍ فَما آتانِی اللَّهُ خَیرٌ مِمَّا آتاکُمْ بَلْ أَنْتُمْ بِهَدِیتِکُمْ تَفْرَحُونَ﴾؛ وقتی [فرستادۀ ملکه همراه با هدیه او] نزد سلیمان آمد، [سلیمان] گفت: «آیا مرا به مالی کمک میدهید؟! آنچه خدا به من عطا کرده، بهتر است ازآنچه به شما داده است.
3) [نه] بلکه شما به ارمغان خود شادمانی مینمایید.
4). ابن شهرآشوب مازندرانی، محمد، مناقب آل ابیطالب، ج۴، ص۲۹۷؛ مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، مؤسسه الوفاء، ج۴۸، ص۲۳۸ ۲۳۹.
5) پیشوایی، مهدی و نورالله علیدوست خراسانی، پیشوای آزاده (زندگی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امام موسی بن جعفر علیهماالسلام)، ص۲۰۲.
6) ر.ک: ابن منظور، لسان العرب، ذیل ماده «خ(ص) ف»: خَصَفَ النعلَ یخْصِفُها خَصْفاً: ظاهَرَ بعضها علی بعض و خَرَزَها و هی نَعْلٌ خَصِیفٌ؛ و کلُّ ما طُورِقَ بعضُه علی بعض، فقد خُصِفَ.… و الخصَفُ و الخَصَفهُ: قِطْعَهٌ مما تُخصَفُ به النعل… و حَبْلٌ أَخْصَفٌ و خَصیفٌ: فیه لوْنان من سوادٍ و بیاض….
7) ر.ک: ابن منظور، لسان العرب، ذیل ماده «ح(ص) ف»: حصف: الحَصافهُ: ثَخانهُ العَقْل. حَصُفَ، بالضم، حَصافهً إذا کان جَیدَ الرأْی مُحْکَم العقل و هو حَصِفٌ و حَصِیفٌ بَینُ الحَصافهِ.
