پرسش:
برخی با استناد به مکاتب غربی میگویند: اصلاً چیزی به نام عقل وجود ندارد و اگر داشته باشد نیز نسبی است؛ لذا فهم نیز نسبی است و نمیتوان برای چیزی دلیل قعطی در اثبات یا نفی اقامه نمود! پاسخ آنها چیست؟
پاسخ:
اگر چه حیوانات، عقل شناختی ندارند، اما شعور دارند و امینت یا خطر خود را تشخیص میدهند و فهم میکنند، و حتی علم دارند، تا جایی که فرمود: «هر چه هست [یعنی حتی جامدات و پرندگان] خدا را تسبیح میکنند و به نماز و تسبیح خود، علم دارند – كُلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلَاتَهُ وَتَسْبِيحَهُ» (النّور، 41)؛ لذا فرمود: «آنان که قلب دارند، اما با آن فهم نمیکنند؛ چشم دارند، اما بصیرت ندارند؛ گوش دارند، اما شنوایی فهمیانه ندارند، همچون چهارپایان، بلکه گمراهتر میباشند و آنها غافلانند – أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ» (الأعراف، 179)
الف – آیا کسانی که میگویند عقل و عقلانیت وجود ندارد، دلیلی هم برای اثبات مدعای خود اقامه مینمایند، یا فقط مستکبرانه حرف میزنند و انتظار دارند همگان بپذیرند؟! اگر دلایلی اقامه کنند، خودش دلیل و اقرار بر وجود عقل و حجیّت حکم عقل میباشد، و اگر هیچ دلیلی اقامه نکنند؛ ادعایشان به اثبات نمیرسد و قابل پذیرش و تبعیت نمیباشد.
ب – “عقل و فهم”، نسبی نیستند، بلکه “علم” نسبی است و عقل به نور علم میبیند، میشناسد، تصدیق یا تکذیب میکند؛ و فهم نیز همان درک علم است. بدیهی است که یک کودک، هرگز استدلالهای عقلی (فلسفی) را درک نمیکند، چنان که نمیتوان انتظار داشت یک کودک دبستانی، ریاضیات یا هندسه، یا حقایق عالَم هستی را فهم کند!
ج – معنای «عقل و فهم نسبی» نیز این نیست که کسی بگوید: «عقل من چنین حکم میکند و من این قضیه را چنین میفهمم، و عقل تو حکم دیگری میکند و تو این قضیه را چنان میفهمی، پس هر دو درست است!»
فرض کنید کسی بگوید: «به نقطۀ جوش رسیدن آب، معلول است و علت آن حرارت میباشد»؛ اما دیگری بگوید: «این نظر توست؛ ولی به نظر من، به نقطۀ جوش رسیدن آب، اتفاقی است» و نتیجه بگیرد: «چون تو چنان شناختی و فهمیدی و من چنین، پس هر دو درست است و باید برای نظرات یکدیگر، احترام قائل شویم و تصدیق نماییم!»
این شعار نظری را مکاتب و نظریهپردازان کارساز و توجیه کنندۀ اهداف نظامات سلطه میدهند؛ چون ادعاها، خواستها و اهدافشان، با عقل و منطق و وجدان منافات دارد و مطرود واقع میشوند، لذا برای این که خودشان را جا کنند، میگویند: «عقل وجود ندارد – عقل و فهم نسبی است – هر که هر چه میگوید، همان درست است – و دلیلی وجود ندارد که به صورت قطعی گفته شود: “این حق است و آن باطل – این درست است و آن نیست – این خیر است و آن شرّ – این فضیلت است و آن رذیلت – این عدالت است و آن ظلم!”، و بر همین اساس، نه تنها عقلانیت، بلکه هر گونه ارزش، ضد ارزش و تمامی اخلاقیات را اعتباری و قرار دادی و بی اصالت قلمداد میکنند!
●- در اسلام عزیز که دین عقلانیت و علم میباشد، “اصول دین تحقیقی است و تقلید در آن جایز نیست”، یعنی کسی که معتقد است عالَم هستی، خالقی حیّ، علیم، حکیم، رحمان و رحیم دارد – او پیامبران و کتاب فرستاده و امامانی را منصوب نموده و معادی برپا میشود، باید دلایل عقلی داشته باشد؛ و آن که این حقایق را رد میکند نیز باید برای ادعای خود، دلایل عقلی اقامه نماید، چنان که پس از پرسشی که عقل به آن پاسخ درست و قطعی میدهد، به منکران فرمود:
«أَمَّنْ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَمَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ أَإِلَهٌ مَعَ اللَّهِ قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ» (النّمل، 64)
– يا [کیست] آن كه آفرينش را آغاز كرد، و سپس آنرا تجديد میكند، و كسی كه شما را از آسمان و زمين روزی میدهد، آيا إلهی (معبودی دیگری) با خدا هست؟ بگو دليلتان را بياوريد اگر راست میگوئيد.
د – بیتردید نمیتوانید با کسی که وجود عقل را قبول ندارد و برای حکم عقل اعتبار و ارزشی نیست، بحث کنید و انتظار فهم و فایده داشته باشید؛ چرا که او برای نظراتش هیچ استدلالی ندارد و دلایل شما را نیز نمیپذیرد، چرا که “عقلش” را تعطیل کرده و به زندان انداخته، لذا دلایل عقلی را نیز نمیپذیرد! بحث با او، مانند بحث با یک دیوانه میباشد.
آیت الله مصباح یزدی، رحمة الله علیه:
«اگر یك كسی اصل عقل را انكار كرد، بحث با او هیچ فایدهای ندارد. انتظار اینكه شما بتوانید مطلبی را برایش اثبات كنید، ندارد. مگر اینكه حوصله داشته باشید، مبنایش را عوض كنید؛ برایش اثبات كنید؛ بالاخره عقل هست. خب، این بحث فلسفی است. باید اول برایش اثبات كنید [که] عقلی هست؛ عقل هم حقیقت را كشف میكند و الّا تا این مبنا را دارد، بحث كردن هیچ فایدهای ندارد.» (نگاهی به سیر شبهات در اعتقادات دینی، در كانون گفتمان دینی؛ سالن اجتماعات مدرسه فيضيه قم – 14 مهر 1383)
از اینرو، خداوند سبحان که این همه به تفکر، تعقل، علم، فهم، قلب، تعلیم، تربیت، تذکر، نصیحت، استدلال و حتی جدل احسن، تأکید نموده، میفرماید:
«وَعِبَادُ الرَّحْمَنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا» (الفرقان، 63)
– بندگان خاص خداوند رحمن آنها هستند كه با آرامش و بیتكبر بر زمين راه میروند و هنگامی كه جاهلان آنها را مخاطب سازند به آنها سلام میگويند (یعنی با بیاعتنائی و بزرگواری خداحافظی میکنند و از آنها میگذرند).
*- مقصود از «الْجَاهِلُونَ»، نادانها نمیباشند، چرا که اساساً کسی از ابتدا چیزی نمیداند و سپس فرامی گیرد؛ و انبیای الهی نیز برای تربیت و تعلیم کتاب و حکمت و آن چه نمیدانیم و دانستنش نیز با علوم اندک و علوم تجربی ممکن نیست، فرستاده شدهاند:
«كَمَا أَرْسَلْنَا فِيكُمْ رَسُولًا مِنْكُمْ يَتْلُو عَلَيْكُمْ آيَاتِنَا وَيُزَكِّيكُمْ وَيُعَلِّمُكُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَيُعَلِّمُكُمْ مَا لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ» (البقره، 151)
– همان طور كه در ميان شما فرستادهاى از خودتان روانه كرديم [كه] آيات ما را بر شما مىخواند و شما را پاك مىگرداند و به شما كتاب و حكمت مىآموزد و آنچه را نمىدانستيد به شما میآموزد.
بلکه مقصود از «الْجَاهِلُونَ»، آن دسته از نادانهایی میباشند که “بیخرد – بیاندیشه – و بیتعقل» نیز میباشند، همانها که عقلانیت را رد میکنند و با سطحینگری، از هوای نفس خود و دیگران پیروی میکنند؛ و چون جهل و تکبر جای عقلشان را اشغال نموده، انتظار و توقع دارند که همگان نظرات آنها را بدون هیچ دلیلی بپذیرند، تصدیق و پیروی کنند!
●- بدیهی است که هیچ بحثی، با این جماعت، فایدهای ندارد؛ لذا فرمود: «هنگامی که این بیخردان، بندگان خاص من را مخاطب میسازند، آنها با کرامت و بیتوجهی به آنها، عبور میکنند و اصلاً بحث نمیکنند و پاسخ نمیدهند»
●- چرا فرمود: این ویژگی «عِبَادُ الرَّحْمَنِ» است و نفرمود که ویژگی بندگان مؤمن میباشد؟! چرا که “رحمت”، یعنی “وجود بخشی”، یعنی “همافزایی”؛ و چنین “جاهلانی” و آنهایی که وجود عقل و عقلانیت را رد میکنند، مشمول چنین رحمت رشد دهندهای نمیگردند.
نقش مشترکات در عقل و فهم
در هر بحث، مناقشه و حتی جدلی، باید “مشترکاتی” وجود داشته باشند که مبنا قرار بگیرند.
بیتردید، اگر در اصول، معانی، مفاهیم و مبانی، مشترکاتی وجود نداشته باشد، هیچ بحثی به نتیجه و فایدهای نمیرسد.
فرض کنید کسی بگوید: «آزادی، باید محدود به چارچوب، قواعد، و رعایت حقوق خود و دیگران باشد»؛ و دیگری بگوید: «خیر؛ آزادی یعنی همگان در هر امری، کاملاً آزاد و بیقید باشند و هر کاری که دلشان میخواهد و میتوانند، به انجام برسانند»! بدیهی است که بحث این دو، تا به معنا، مفهوم و مصداق مشترکی از آزادی نرسند، هیچ نتیجهای ندارد.
فصل مشترک در میان تمامی انسانها، “عقل شریف” و شناخت و پذیرش بدیهیات اولیۀ عقلی میباشد؛ دو طرف مباحثه، “عقل” را ملاک، حجّت و داور قرار میدهند و دلایل خود را اقامه میکنند؛ حال اگر کسی بگوید: «من اصلاً وجود عقل را قبول ندارم – احکام عقلی نیز اعتباری و قراردادی میباشند – عقل نسبی است، پس هر کسی هر نظری داشته باشد، هر چه بگوید و هر کاری بکند، همان درست است! – اومانیسم و ماکیاولیسم»، دیگر چگونه میتوان با او بحث نمود و درستی یا نادرستی امری را به اثبات رساند؟!











